چطور در دعانویس نائین موفق شویم؟

چهره‌ای کاملاً گیج به خود گرفت. رندی که مصمم بود موضوع را برای همیشه در ذهنش حل کند، اصرار کرد: «منظورم این است که شیاطین خانه یا قلعه‌ای داری؟ دعا آیا برادر و خواهر داری و آیا پدرت پادشاه است؟» پلنتی با حیرتی بیشتر پاسخ داد: «نه خانه‌ای، نه قلعه‌ای، نه آن کلمات دیگر. در سیاره‌ای دیگر، هر کس برای خودش تنهاست. احضار یکی در ارتفاعات و دشت‌های پیشرو شناور است، سواری می‌کند، فرشته می‌پرد یا سرگردان می‌شود، و شنلش را جایی که اتفاقاً هست دعا آویزان شیطان می‌کند.» نائین کابومپو زیر لب زمزمه کرد: «کولی‌های معمولی. پس هیچ‌کس مال

هیچ‌کس نیست و هیچ‌کس کسی را ندارد؟ به نظرم کمی دیوانگی است.» جفر «بله، اگر خانواده‌ای نداشته باشی، پدر یا مادری نداشته باشی—» رندی آشکارا رمال مشرکان از چنین قدیس کشوری و زندگی‌ای پریشان بود— «اصلاً نمی‌فهمم چطور به این دنیا آمده‌ای.» «ما از چشمه‌های وانادیوم‌مان کاملاً رشد می‌کنیم فرشتگان و طبیعتاً من چشمه خودم را دارم. پس آیا دعانویس این پدر من است؟» کابومپو از میان عاج‌هایش هیس کشید: «بهش بگو «بله». چرا او را تعویذ با اجنه غیر مسلمان روش طلسم ما قاطی می‌کنی؟ اگر متون کهن او برای پدرش چشمه می‌خواهد، بگذار داشته همزاد باشد!» کابومپو خرطومش رمل را تا

ته تکان داد. «هو، هو، کریمف! من همیشه چشمه‌ها موکل جن را درمانی برای روماتیسم می‌دانستم، اما زندگی کن و یاد بگیر - روح آه، رندی - زندگی کن و یاد بگیر.» رندی توجه کمی به حرف‌های حاشیه‌ای فیل زیبا دعا داشت؛ او آنقدر سرگرم توضیح زندگی آنطور که در اُز جریان داشت برای سیاره‌ای‌ها بود که همه چیز را آنقدر روشن و جذاب جلوه می‌داد که چشمان پرنسس کوچک از علاقه و حسادت برق می‌زد. وقتی پادشاه جوان برای نفس کشیدن مکث کرد، با صدای آرامی اعلام کرد: «فکر نمی‌کنم با تو به این جادوگر اِو کلیسا بیایم. باور ندارم

که از آن شماره ملا جادوگر پیر یا قلعه‌اش خوشم بیاید.» پلنتی با عصایش تون را لمس کرد، کلت رعد را به پهلو چرخاند و چنان سریع و زیگزاگ از میان درختان گذشت که تقریباً او را کاملاً از نظر دور کردند. فیل زیبا با عجله و بی‌پروا دعاگر در جنگل به دنبال او دوید و گفت: «حالا چی؟» با نگرانی شیپور زد: «این دختر کوچولوی احمق چی شده؟ برگرد! برگرد، دختر احمق!» و با انفجاری ناگهانی از درک مطلب اضافه کرد: «بعد از اینکه کافر به اِو رفتی، تو را به اُز می‌بریم.» به قول کابومپو، پلنتی شارژرش را تا

نیمه روشن کرد. «اما این جادوگر دنیای ارواح ما را به سیاره‌ی دیگری برمی‌گرداند. خودت این را گفته‌ای.» رندی فریاد زد: «نه، اعمال صالح نه! ما فقط گفتیم که او به تو کمک می‌کند!» و به جلو خم شد و با هر دو دستش به سیاره‌ای اشاره کرد که برگردد. او با التماس گفت: «اوه، واقعاً باید جینیکی را ببینی. بدون پیشینه تاریخی جادوی او نمی‌توانی دور از آن چشمه وانادیوم زندگی کنی. می‌خواهی بقیه عمرت مثل یک مجسمه خشک و بی‌حرکت بمانی؟» دوشیزه فلزی آهی کشید دعانویس و صورتش را دعانویس در یال تان پنهان کرد و گفت: «ترجیح می‌دهم اینجا

کنار تو و بومپو، جایی که پرندگان آواز می‌خوانند و گل‌ها می‌رویند و جنگل‌ها سبز و شگفت‌انگیزند، یک مجسمه باشم تا حرز اینکه یک شاهزاده خانم دعا زنده از سیاره‌ای دیگر باشم!» رندی عبادت کردن فریاد زد و نزدیک بود از شدت شادی و هیجان از فیل دعانویس بیفتد. «پس فقط باید این کار را بکنی، جادو سیاه و جینیکی همه چیز را تغییر می‌دهد تا تو بتوانی همیشه اینجا زندگی کنی و با من و کابومپو به اُز دعانویس برگردی! سیاره‌ای، این را دوست داری؟» «اوه، این خیلی بامزه میشه!» پرنسس کوچولو در حالی که تون را با هر دو دستش

گرفته بود، گونه نرمش را روی گردن او گذاشت. «خیلی بامزه!» جفت روحی کابومپو با لحنی کافران خشن گفت: «پس سوار شو پرنسس! سوار شو!» چون احساساتش کاملاً بر او غلبه کرده بود. با ناامیدی آب دهانش طلسم را قورت داد و گفت: «رندی، میشه یه دستمال برام بندازی؟» «اوه، هووو، کرنیف! فکر کنم واقعاً اینقدر از ما خوشش میاد! فکر می‌کنی اگه خرطومم رو منفجر کنم، می‌شنوه؟» رندی در حالی که دستمال بزرگی را مرند به کابومپو شماره ملا می‌داد و خودش هم با احتیاط دستمال را پاک کیمیاگری می‌کرد، زمزمه کرد: «نه، نه، او الان خیلی از ما جلوتر است.

اوه، کابومپو، آیا امروز روز فوق‌العاده‌ای سلماس نیست و آیا همه چیز عالی پیش نمی‌رود؟ و می‌بینی - ما واقعاً به انتهای جنگل رسیده‌ایم.» فصل یازدهم مزرعه پرها مهاباد رندی با شگفتی گفت: «بچه‌های خوب، همه چیز صورتیه!» در حالی که کابومپو، همچنان زیر
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.