پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۱۲:۵۱ ۲ بازديد
گفت: «همه اینها بخشی از بازی است؛ چرخشهای خوب و از این قبیل. ما همه چیز را با طلسم هم قاطی میکنیم.» رئیس پیشاهنگان گفت: «این راه خوبی است.» وای، آن پیشاهنگان فقط منتظر و مضطرب به سرگروهبانشان نگاه میکردند. و در تمام این مدت، هاروی، با کلاهی که در کنار سرش بود، روی لبهی گاراژ نشسته بود و زمزمه میکرد: اگر هوا یخ زد یا برف بارید، شروع به برگشتن نکن، تضعیف یا شکست نخور، پیشنهاد یا مخالفت نکن؛ وظیفه تو پیروی کردن است و نه گمان بردن . او آن جمله آخر را خوب و بلند خنج گفت. بعد، ناگهان، آن رئیس پیشاهنگان گفت: «خب، پیشاهنگان، کاش همه مثل شما دیوانه بودند.
اگر وظیفه ما پیروی کردن است نه حدس زدن، به طلسم راهمان ادامه دهید، و ما هم پیروی خواهیم کرد. ما ریسک میکنیم و از رهبرمان پیروی بهترین دعانویس شهر میکنیم——» هاروی ویلتس گفت: «منم.» و از روی سقف شیبدار گاراژ سر خورد و پایین آمد. ای بابا، باید میدیدی که اون پیشاهنگهای جدید چطور بهش نگاه میکنن. فصل سی و چهارم رژه را شروع میکنیم برت فریاد زد: «بیایید برای یک رژه با گاراژ تشکیل دهیم؛ هاروی جلودار خواهد بود، بعد دستهی عجیب و غریب با تمام کهنه سربازان خواهند آمد، فراشبند بعد گاراژ سیار که ویلی کوک روی آن نشسته است، و پشت سر آن گروه جدید رژه خواهند رفت.» به هاروی گفتم: «فقط یادت باشه که گاراژ نمیتونه از درخت بالا بره.» هاروی گفت: «شما این را به من بسپارید.»
وارد گفت: جادو و طلسمات «و داربی کورن و رئیس پیشاهنگی و آقای گوبنهاف میتوانند روی صندلی راننده بنشینند.» رئیس پیشاهنگان گفت: «خب، تا زمانی که همه ما در این کار مشکوک دست به دست هم دادهایم و توافق کردهایم که با هم بایستیم و با هم شکست بخوریم، میتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. اسم من وارن است و این پیشاهنگان اولین گروه کلمبوس را تشکیل میدهند. کلمبوس به پیشاهنگانش دعا افتخار میکند.» پی وی فریاد زد: «کلمب یک مرد بود.» گفتم: «اون خیابان کلمبوس رو کشف صفاشهر کرد. قبلاً تو میدان کلمبوس نزدیک سنترال پارک پرسه میزد.» پی وی فریاد زد: «باور نکن، او دیوانه است.» گری با لحنی گرفته گفت: «شما همه اشتباه میکنید.
کلمب از روی خیابان کریستوفر اسمگذاری شده، اسمش از روی کشتی خیابان کریستوفر اسمگذاری شده. این رفقایی که با من هستند هیچی از تاریخ نمیدانند.» گفتم: «ما یک رشته تخصصی در جغرافیا داریم.» پی وی طلسم نویس فریاد زد: «و قانون. من چیزهای زیادی در مورد قوانین طلسم نویس دعا میدانم. من یک نفر را میشناسم که در کلمبوس زندگی کوار میکند، اسمش اسمیت است. آیا تا به حال اسم او را شنیدهای؟ یک بار از کلمبوس رد شدم.» گفتم: «کلمبوس خوششانس بود.» پی وی فریاد زد: «من آنجا ناهار خوردم.» گفتم: «او همه جا ناهار میخورد. هر جا که میرود، روز بعد کمبود غذا وجود دارد.» وارد گفت: «خب، قراره چیکار کنیم؟ میخوایم پیوی بازی کنیم یا رژه راه بندازیم؟» گفتم: «پاسخ مثبت دادم.» در آن زمان همه آن رفقا داشتند طلسم نویس
میخندیدند جادو و طلسمات و داربی کورن به آنها گفت: «این جادو و طلسمات پسرها دعا ارواح متحرک اردوگاه هستند، هستند؛ مخصوصاً آن جوانک ویلتس.» گفتم: «بله، ما همیشه در حال حرکت هستیم. هر دعا روز برای ما روز حرکت طلسم نویس است. امیدوارم وقتی ما را خیلی خوب نمیشناسید، از ما خوشتان بیاید.» یکی از آن پیشاهنگان کلمب با صدای بلند لامرد گفت: «ما از همین الان از شما خوشمان میآید.» پی وی سرشان فریاد زد: «یعنی از دیوانهها خوشتان میآید؟» آقای وارن گفت: «اوه بله، ما دیوانهها را دوست داریم. فرض کنید تا زمانی که در خطر باشیم، شروع کنیم. من کمی مشتاقم سرنوشتمان را بدانم.
ما به شما بچهها اعتماد داریم. من کمی احساس لرز خواهم کرد تا...» گری گفت: «به خاطر اینه که تو میلک شیک میخوری. نگران نباش، یه سقف بالای سرت میمونه و همه چیز درست میشه.» هاروی گفت: «بالای پشت بام خیلی خوش میگذرد.» آقای وارن گفت: «شما دیدهبانها همه یک گشتی هستید؟» گفتم: «نه، بهت میگم چطوره. ما عضو گشتهای مختلفی هستیم اما با بهترین دعانویس شهر هم میگردیم و به ما میگن گشت ولگرد. ما دیوونهایم، اما بیخطریم. میبینی؟ گشت من گشت روباه نقرهایه و وارد، اون یارو، تو جادو و طلسمات گشت منه. برت وینتون تو یه دسته از غربه و پی-وی هریس تو گشت کلاغه؛ اون تو دستهی منه، و این یارو کوچولو هم تو اون گشت هست.
اگر وظیفه ما پیروی کردن است نه حدس زدن، به طلسم راهمان ادامه دهید، و ما هم پیروی خواهیم کرد. ما ریسک میکنیم و از رهبرمان پیروی بهترین دعانویس شهر میکنیم——» هاروی ویلتس گفت: «منم.» و از روی سقف شیبدار گاراژ سر خورد و پایین آمد. ای بابا، باید میدیدی که اون پیشاهنگهای جدید چطور بهش نگاه میکنن. فصل سی و چهارم رژه را شروع میکنیم برت فریاد زد: «بیایید برای یک رژه با گاراژ تشکیل دهیم؛ هاروی جلودار خواهد بود، بعد دستهی عجیب و غریب با تمام کهنه سربازان خواهند آمد، فراشبند بعد گاراژ سیار که ویلی کوک روی آن نشسته است، و پشت سر آن گروه جدید رژه خواهند رفت.» به هاروی گفتم: «فقط یادت باشه که گاراژ نمیتونه از درخت بالا بره.» هاروی گفت: «شما این را به من بسپارید.»
وارد گفت: جادو و طلسمات «و داربی کورن و رئیس پیشاهنگی و آقای گوبنهاف میتوانند روی صندلی راننده بنشینند.» رئیس پیشاهنگان گفت: «خب، تا زمانی که همه ما در این کار مشکوک دست به دست هم دادهایم و توافق کردهایم که با هم بایستیم و با هم شکست بخوریم، میتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. اسم من وارن است و این پیشاهنگان اولین گروه کلمبوس را تشکیل میدهند. کلمبوس به پیشاهنگانش دعا افتخار میکند.» پی وی فریاد زد: «کلمب یک مرد بود.» گفتم: «اون خیابان کلمبوس رو کشف صفاشهر کرد. قبلاً تو میدان کلمبوس نزدیک سنترال پارک پرسه میزد.» پی وی فریاد زد: «باور نکن، او دیوانه است.» گری با لحنی گرفته گفت: «شما همه اشتباه میکنید.
کلمب از روی خیابان کریستوفر اسمگذاری شده، اسمش از روی کشتی خیابان کریستوفر اسمگذاری شده. این رفقایی که با من هستند هیچی از تاریخ نمیدانند.» گفتم: «ما یک رشته تخصصی در جغرافیا داریم.» پی وی طلسم نویس فریاد زد: «و قانون. من چیزهای زیادی در مورد قوانین طلسم نویس دعا میدانم. من یک نفر را میشناسم که در کلمبوس زندگی کوار میکند، اسمش اسمیت است. آیا تا به حال اسم او را شنیدهای؟ یک بار از کلمبوس رد شدم.» گفتم: «کلمبوس خوششانس بود.» پی وی فریاد زد: «من آنجا ناهار خوردم.» گفتم: «او همه جا ناهار میخورد. هر جا که میرود، روز بعد کمبود غذا وجود دارد.» وارد گفت: «خب، قراره چیکار کنیم؟ میخوایم پیوی بازی کنیم یا رژه راه بندازیم؟» گفتم: «پاسخ مثبت دادم.» در آن زمان همه آن رفقا داشتند طلسم نویس
میخندیدند جادو و طلسمات و داربی کورن به آنها گفت: «این جادو و طلسمات پسرها دعا ارواح متحرک اردوگاه هستند، هستند؛ مخصوصاً آن جوانک ویلتس.» گفتم: «بله، ما همیشه در حال حرکت هستیم. هر دعا روز برای ما روز حرکت طلسم نویس است. امیدوارم وقتی ما را خیلی خوب نمیشناسید، از ما خوشتان بیاید.» یکی از آن پیشاهنگان کلمب با صدای بلند لامرد گفت: «ما از همین الان از شما خوشمان میآید.» پی وی سرشان فریاد زد: «یعنی از دیوانهها خوشتان میآید؟» آقای وارن گفت: «اوه بله، ما دیوانهها را دوست داریم. فرض کنید تا زمانی که در خطر باشیم، شروع کنیم. من کمی مشتاقم سرنوشتمان را بدانم.
ما به شما بچهها اعتماد داریم. من کمی احساس لرز خواهم کرد تا...» گری گفت: «به خاطر اینه که تو میلک شیک میخوری. نگران نباش، یه سقف بالای سرت میمونه و همه چیز درست میشه.» هاروی گفت: «بالای پشت بام خیلی خوش میگذرد.» آقای وارن گفت: «شما دیدهبانها همه یک گشتی هستید؟» گفتم: «نه، بهت میگم چطوره. ما عضو گشتهای مختلفی هستیم اما با بهترین دعانویس شهر هم میگردیم و به ما میگن گشت ولگرد. ما دیوونهایم، اما بیخطریم. میبینی؟ گشت من گشت روباه نقرهایه و وارد، اون یارو، تو جادو و طلسمات گشت منه. برت وینتون تو یه دسته از غربه و پی-وی هریس تو گشت کلاغه؛ اون تو دستهی منه، و این یارو کوچولو هم تو اون گشت هست.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا