جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۱۰:۳۶ ۱ بازديد
از کسانی که به نرده تکیه داده بود و پیپ میکشید، لباس فرم بچههای خمیرفروش و کلاه لبهدار به سر داشت. تام بعداً فکر کرد که او همان کسی است که به عنوان آقای والن معرفی شده است. اما معرفیها بسیار بینظم و ترتیب بودند و تاریکی همه آنها را غیرضروری کرده بود. آن شب وقتی در اتاق کوچک و بامزهای در کلبه به رختخواب رفت، تنها جادو و طلسمات کسی از آن گروه که به نظر میرسید به اسم میشناسد، آقای فیرگریوز بهترین دعانویس شهر بود. هیکل سیاه و صدای آهنگین و طنینانداز آقای فیرگریوز بر زهک تاریکی غلبه کرده بود. فصل هفدهم صداها صبح روز بعد، تام آماده و مشتاق برای انجام کارهای جدیدش از کلبه بیرون آمد.
او وقتی از کلبه بیرون آمد، مجذوب شخصیت جنگلی صحنه شد. یک جذابیت عاشقانه در مورد یک اردوگاه موقت وجود دارد. همه اردوگاههای دائمی دیر یا زود طلسم نویس قربانی دیو تمدن میشوند. مطمئناً، هتل و کلبه سازههای دائمی بودند، اما گروه کوچکی که تام به آنها پیوسته بود، نوعی زندگی موقت در کوهستان خلوت داشتند. آنها در دامنه کوه تیرکهایی برای سیمهای تلفن و روشنایی میکاشتند، و در حال تعمیر بنای مخزن کوچکی بودند که بعداً آب جاری را تأمین میکرد. اما آنها هیچ یک از این امکانات ناهماهنگ را در سوران کار آمادهسازی خود نداشتند. آن اجتماع کوچک شبیه یک اردوگاه الوارفروشی به نظر میرسید.
کارگران ماهری که تا حدودی هتل را بازسازی کرده بودند، کارشان تمام شد و مبارزات قهرمانانه فریس با مستبدان کارگری به جادو و طلسمات پایان رسید. نجاران، حلبیسازان و گچکاران که قدرت را در دست داشتند، برای پیشین اعتصاب طلسم و درخواست ساعات کاری طلسم کمتر در بخشهای دیگر، محل کار خود را ترک کردند. فقط کلی کارهای ریز و درشت برای انجام دادن باقی مانده بود، کارهایی که میتوانستند توسط گروه عجیب و غریب و متفرقه ماجراجویان نیازمند انجام شوند؛ کسانی که با شنیدن خبر کار در بالای کوه، به امید چیزی بیش از غذا و خوراک به آنجا آمده بودند. تام هرگز طلسم نمیدانست فریس چگونه اعضای این گروه مشکوک را جذب کرده است.
بیشتر آنها مسافتهای طولانی را پیموده بودند. برخی از آنها از نیکشهر نظر دعا مهارت در همه زمینهها سرآمد بودند، اما هیچکدام در هیچ زمینه کاری خاصی آموزش ندیده بودند. شاید به همین دلیل بود که آنها مرفه نبودند؛ اعتصابکنندگان و سازماندهندگان. اما همه آنها یک ویژگی بوهمیایی و بیخیال داشتند و خودشان را خیلی جدی نمیگرفتند. او فکر میکرد که آنها همراهان ایدهآلی برای زندگی سخت و اردوگاهی هستند. به نظر میرسید آدری فریس علاقهی تام به این گروه نگونبخت را دوست ندارد. شاید طبیعی طلسم نویس بود که دختری هدفمند، باهوش و با شخصیتی قوی، به این طلسم مشت مرد عجیب و غریب که این همه خوی ولگرد از خود نشان میدادند، با دیدهی تردید نگاه کند.
شاید او آنها را با برادرش که قوی، مسئول و کارآمد بود، مقایسه میکرد. مهربانی و شیوهی آزاد و بیتکلفشان در پذیرفتن شغلشان، نگاه طنزآمیزشان به کارهای جدی زندگی، انگار او را آزار میداد و با نوعی تحقیر توأم گرمسار با مدارا به همهشان نگاه میکرد. او حتی به چهار سوار آخرالزمان، آنطور که فریس آنها را میخواند، هیچ اعتقادی نداشت، چهار سوار آخرالزمانی که با وفاداریشان قطعاً حق داشتند مورد توجه قرار گیرند. او گفت: «آنها میمانند چون کار دیگری از دستشان برنمیآید.» تام امیدوار بود که قبل از بهترین دعانویس شهر شروع کار، آدری را ببیند، اما مجبور بود به شنیدن صدایش در آشپزخانه که با جادو و طلسمات میراندا صحبت میکرد، قناعت کند.
او فکر میکرد که غیبت او سر میز صبحانه ممکن است به این دلیل باشد که او را کاملاً فراموش کرده است. اما در واقع به این دلیل بود که میراندا از اتو دعا کردن یک لباس خاص غفلت کرده بود. بیچاره تام به خودش افتخار نمیکرد که به خاطر او این لباس مورد دعا نیاز بوده است. آدری آشکارا داشت درباره آخرین مورد از اپیدمی فرار دعا از خدمت که در کوهستان بیداد میکرد، صحبت میکرد و تام که روی لبه ایوان کوچک جادو و طلسمات منتظر فریس نشسته بود، نمیتوانست جلوی شنیدن حرفهایش را بگیرد. آدری با صدای به هم خوردن ظرفها میگفت: طلسم «قادر به انجام کار نیست! همهاش مزخرفه! میتونست یکی دو روز استراحت کنه و بعد بره، مگه نه؟ به نیل قول داده بود که یک ماه
او وقتی از کلبه بیرون آمد، مجذوب شخصیت جنگلی صحنه شد. یک جذابیت عاشقانه در مورد یک اردوگاه موقت وجود دارد. همه اردوگاههای دائمی دیر یا زود طلسم نویس قربانی دیو تمدن میشوند. مطمئناً، هتل و کلبه سازههای دائمی بودند، اما گروه کوچکی که تام به آنها پیوسته بود، نوعی زندگی موقت در کوهستان خلوت داشتند. آنها در دامنه کوه تیرکهایی برای سیمهای تلفن و روشنایی میکاشتند، و در حال تعمیر بنای مخزن کوچکی بودند که بعداً آب جاری را تأمین میکرد. اما آنها هیچ یک از این امکانات ناهماهنگ را در سوران کار آمادهسازی خود نداشتند. آن اجتماع کوچک شبیه یک اردوگاه الوارفروشی به نظر میرسید.
کارگران ماهری که تا حدودی هتل را بازسازی کرده بودند، کارشان تمام شد و مبارزات قهرمانانه فریس با مستبدان کارگری به جادو و طلسمات پایان رسید. نجاران، حلبیسازان و گچکاران که قدرت را در دست داشتند، برای پیشین اعتصاب طلسم و درخواست ساعات کاری طلسم کمتر در بخشهای دیگر، محل کار خود را ترک کردند. فقط کلی کارهای ریز و درشت برای انجام دادن باقی مانده بود، کارهایی که میتوانستند توسط گروه عجیب و غریب و متفرقه ماجراجویان نیازمند انجام شوند؛ کسانی که با شنیدن خبر کار در بالای کوه، به امید چیزی بیش از غذا و خوراک به آنجا آمده بودند. تام هرگز طلسم نمیدانست فریس چگونه اعضای این گروه مشکوک را جذب کرده است.
بیشتر آنها مسافتهای طولانی را پیموده بودند. برخی از آنها از نیکشهر نظر دعا مهارت در همه زمینهها سرآمد بودند، اما هیچکدام در هیچ زمینه کاری خاصی آموزش ندیده بودند. شاید به همین دلیل بود که آنها مرفه نبودند؛ اعتصابکنندگان و سازماندهندگان. اما همه آنها یک ویژگی بوهمیایی و بیخیال داشتند و خودشان را خیلی جدی نمیگرفتند. او فکر میکرد که آنها همراهان ایدهآلی برای زندگی سخت و اردوگاهی هستند. به نظر میرسید آدری فریس علاقهی تام به این گروه نگونبخت را دوست ندارد. شاید طبیعی طلسم نویس بود که دختری هدفمند، باهوش و با شخصیتی قوی، به این طلسم مشت مرد عجیب و غریب که این همه خوی ولگرد از خود نشان میدادند، با دیدهی تردید نگاه کند.
شاید او آنها را با برادرش که قوی، مسئول و کارآمد بود، مقایسه میکرد. مهربانی و شیوهی آزاد و بیتکلفشان در پذیرفتن شغلشان، نگاه طنزآمیزشان به کارهای جدی زندگی، انگار او را آزار میداد و با نوعی تحقیر توأم گرمسار با مدارا به همهشان نگاه میکرد. او حتی به چهار سوار آخرالزمان، آنطور که فریس آنها را میخواند، هیچ اعتقادی نداشت، چهار سوار آخرالزمانی که با وفاداریشان قطعاً حق داشتند مورد توجه قرار گیرند. او گفت: «آنها میمانند چون کار دیگری از دستشان برنمیآید.» تام امیدوار بود که قبل از بهترین دعانویس شهر شروع کار، آدری را ببیند، اما مجبور بود به شنیدن صدایش در آشپزخانه که با جادو و طلسمات میراندا صحبت میکرد، قناعت کند.
او فکر میکرد که غیبت او سر میز صبحانه ممکن است به این دلیل باشد که او را کاملاً فراموش کرده است. اما در واقع به این دلیل بود که میراندا از اتو دعا کردن یک لباس خاص غفلت کرده بود. بیچاره تام به خودش افتخار نمیکرد که به خاطر او این لباس مورد دعا نیاز بوده است. آدری آشکارا داشت درباره آخرین مورد از اپیدمی فرار دعا از خدمت که در کوهستان بیداد میکرد، صحبت میکرد و تام که روی لبه ایوان کوچک جادو و طلسمات منتظر فریس نشسته بود، نمیتوانست جلوی شنیدن حرفهایش را بگیرد. آدری با صدای به هم خوردن ظرفها میگفت: طلسم «قادر به انجام کار نیست! همهاش مزخرفه! میتونست یکی دو روز استراحت کنه و بعد بره، مگه نه؟ به نیل قول داده بود که یک ماه
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا