نگاه کرد و پرسید. مترسک پاسخ داد: «نه بیشتر از خودت. جادوگر همه چیز فرشتگان در زندگی پیشینه تاریخی غیرمعمول است تا زمانی که به آن عادت کنی.» سوسک واگِل با تحسین فریاد زد: «چه فلسفهی نادری!» طلسم مترسک با لحنی حاکی از غرور اعتراف کرد: «بله؛ مغزم امروز خوب کار میکند.» بزرگنما پیشنهاد داد: «پس، اگر به ابطال کردن جادو اندازه کافی استراحت و تجدید قوا مشرکان کردهاید، بیایید قدمهایمان را به شیاطین سمت شهر زمرد کج کنیم.» تیپ گفت: «ما نمیتوانیم. اسب ارهای پایش شکسته، بنابراین نمیتواند قدمهایش را خم کند. و هیچ چوبی هم در اطراف نیست که از آن
برایش شماره ملا یک پای جدید بسازیم. و ما نمیتوانیم اسب را رها کنیم چون کلهکدو آنقدر مفاصلش سفت شده که مجبور جفت روحی است سوارکاری کند.» [صفحه ۱۵۰] «چه بدشانسی بزرگی!» سوسک ووگل فریاد زد. سپس با دقت به گروه نگاه کرد و گفت: دهگلان «اگر قرار است کلهکدو سوارکاری کند، چرا از یکی از پاهایش برای ساختن پایی برای اسبی که او را حمل میکند استفاده نمیکند؟ به نظر من هر دو از چوب ساخته شدهاند.» مترسک با تأیید گفت: «خب، این چیزیه که من بهش میگم زرنگی واقعی. فکر میکنم مغزم خیلی وقت پیش به این فکر نکرده! نیک
عزیزم، دست به کار شو و طلسم نویس پای کدو حلوایی رو به اسب ارهای وصل کن.» جک از این جادو سیاه ایده خیلی راضی دعانویس نبود؛ اما تسلیم شد تا پای چپش توسط مرد حلبیساز بیجار قطع شود و برای تناسب با پای چپ اسب ارهای، تراشیده شود. اسب ارهای هم از این عمل جراحی خیلی راضی نبود؛ شیاطین زیرا او زیاد غرغر میکرد که «قصابی» شده است، همانطور که خودش میگفت، و بعداً اعلام کرد که پای جدید مایه ننگ توسل یک اسب ارهای محترم آق قلا است. کلهکدو با لحنی تند گفت: «التماست میکنم رمل در حرف زدنت بیشتر دقت
کنی. لطفاً یادت باشد که داری از پای من سوءاستفاده میکنی.» اسب ارهای با لحنی تند گفت: «نمیتوانم آن را دعا نویسی فراموش کنم، چون مثل بقیهی وجودت سست و بیدوام است.» جک با خشم فریاد زد: «نازک! من نازنازی! چطور جرأت میکنی به من بگی طلسم نازنازی؟» «چون تو به پوچیِ یک شماره ملا پرنده ساخته شدهای...»[صفحه ۱۵۱]اسب با پوزخندی گفت: «جک!» و چشمان گره کردهاش را با شیطنت چرخاند و ادامه داد: «حتی سرت هم صاف نمیماند و هیچوقت نمیتوانی بفهمی که داری به عقب نگاه میکنی یا به جلو!» هیزمشکن حلبی با نگرانی التماس کافران کرد: «دوستان، از شما
التماس میکنم که دعوا نکنید! در واقع، دعاگر هیچکدام از ما از انتقاد مصون نیستیم؛ پس بیایید خطاهای یکدیگر را تحمل کنیم.» سوسک واگِل با تأیید گفت: «پیشنهاد خیلی خوبی است. دوست فلزی من، حتماً قلب فوقالعادهای داری.» نیک همزاد با خوشحالی پاسخ داد: علوم غریبه «بله،» «قلبم بهترین بخش وجودم است. اما حالا بیایید سفرمان را شروع کنیم.» آنها کدو تنبل تک پا را روی اسب اره ای نشاندند و عبادت کردن او را با طناب به صندلی اش بستند، طوری که امکان طلسم افتادنش دعانویس وجود نداشت. و بافت سپس، به دنبال رهبری مترسک، همگی به سمت شهر زمرد پیشروی
کردند. [صفحه ۱۵۲] [صفحه ۱۵۳] مومبی پیر به جادوگری روی شیاطین میآورد آنها خیلی زود متوجه شدند که اسب ارهای میلنگد، زیرا پای جدیدش کمی بلند بود. بنابراین مجبور شدند بایستند تا فرشتگان مرد حلبیچی آن را با تبرش قطع کند، و پس از آن رمال اسب چوبی راحتتر راه رفت. اما اسب ارهای هنوز کاملاً راضی نبود. غرغر کرد: «حیف که پای دیگرم شکست!» «برعکس،» ووگِل باگ دعا که در کنارش راه میرفت، با طمأنینه اظهار داشت، «باید این تصادف را خوشیمنترین حادثه بدانی. چون اسب تا وقتی که نشکسته باشد، هیچوقت فایدهی زیادی ندارد.» تیپ با کمی عصبانیت
دین گفت: «عذر میخوام.» چون هم به اسب ارهای و هم به آدمکش جک علاقهی خاصی کافر داشت، گفت: «اما سید و حاجی اجازه بدهید بگویم که شوخی شما بیارزش است، و به همان اندازه که قدیمی است، بیارزش هم هست.» ارواح [صفحه ۱۵۴] واگِل با قاطعیت اعلام کرد: «با این حال، این یک شوخی است، و شوخیای که از بازی با کلمات گرفته شده نسخ خطی باشد، در بین جادو افراد تحصیلکرده کاملاً درست و بجا تلقی میشود.» کله کدو با حماقت پرسید: «یعنی چی؟» «دوست دعا عزیزم،» ووگل باگ توضیح داد، «یعنی زبان ما کلمات زیادی با دو معنی دارد؛ طلسم
و اینکه گفتن لطیفهای که هر دو معنی یک کلمه خاص را در بر میگیرد، ثابت میکند که جادو سیاه روح لطیفهنویس فردی بافرهنگ و فرهیخته است، که علاوه بر نماز خواندن این، تسلط کاملی بر زبان دارد.» تیپ خیلی رک و صریح گفت: «من که
برایش شماره ملا یک پای جدید بسازیم. و ما نمیتوانیم اسب را رها کنیم چون کلهکدو آنقدر مفاصلش سفت شده که مجبور جفت روحی است سوارکاری کند.» [صفحه ۱۵۰] «چه بدشانسی بزرگی!» سوسک ووگل فریاد زد. سپس با دقت به گروه نگاه کرد و گفت: دهگلان «اگر قرار است کلهکدو سوارکاری کند، چرا از یکی از پاهایش برای ساختن پایی برای اسبی که او را حمل میکند استفاده نمیکند؟ به نظر من هر دو از چوب ساخته شدهاند.» مترسک با تأیید گفت: «خب، این چیزیه که من بهش میگم زرنگی واقعی. فکر میکنم مغزم خیلی وقت پیش به این فکر نکرده! نیک
عزیزم، دست به کار شو و طلسم نویس پای کدو حلوایی رو به اسب ارهای وصل کن.» جک از این جادو سیاه ایده خیلی راضی دعانویس نبود؛ اما تسلیم شد تا پای چپش توسط مرد حلبیساز بیجار قطع شود و برای تناسب با پای چپ اسب ارهای، تراشیده شود. اسب ارهای هم از این عمل جراحی خیلی راضی نبود؛ شیاطین زیرا او زیاد غرغر میکرد که «قصابی» شده است، همانطور که خودش میگفت، و بعداً اعلام کرد که پای جدید مایه ننگ توسل یک اسب ارهای محترم آق قلا است. کلهکدو با لحنی تند گفت: «التماست میکنم رمل در حرف زدنت بیشتر دقت
کنی. لطفاً یادت باشد که داری از پای من سوءاستفاده میکنی.» اسب ارهای با لحنی تند گفت: «نمیتوانم آن را دعا نویسی فراموش کنم، چون مثل بقیهی وجودت سست و بیدوام است.» جک با خشم فریاد زد: «نازک! من نازنازی! چطور جرأت میکنی به من بگی طلسم نازنازی؟» «چون تو به پوچیِ یک شماره ملا پرنده ساخته شدهای...»[صفحه ۱۵۱]اسب با پوزخندی گفت: «جک!» و چشمان گره کردهاش را با شیطنت چرخاند و ادامه داد: «حتی سرت هم صاف نمیماند و هیچوقت نمیتوانی بفهمی که داری به عقب نگاه میکنی یا به جلو!» هیزمشکن حلبی با نگرانی التماس کافران کرد: «دوستان، از شما
التماس میکنم که دعوا نکنید! در واقع، دعاگر هیچکدام از ما از انتقاد مصون نیستیم؛ پس بیایید خطاهای یکدیگر را تحمل کنیم.» سوسک واگِل با تأیید گفت: «پیشنهاد خیلی خوبی است. دوست فلزی من، حتماً قلب فوقالعادهای داری.» نیک همزاد با خوشحالی پاسخ داد: علوم غریبه «بله،» «قلبم بهترین بخش وجودم است. اما حالا بیایید سفرمان را شروع کنیم.» آنها کدو تنبل تک پا را روی اسب اره ای نشاندند و عبادت کردن او را با طناب به صندلی اش بستند، طوری که امکان طلسم افتادنش دعانویس وجود نداشت. و بافت سپس، به دنبال رهبری مترسک، همگی به سمت شهر زمرد پیشروی
کردند. [صفحه ۱۵۲] [صفحه ۱۵۳] مومبی پیر به جادوگری روی شیاطین میآورد آنها خیلی زود متوجه شدند که اسب ارهای میلنگد، زیرا پای جدیدش کمی بلند بود. بنابراین مجبور شدند بایستند تا فرشتگان مرد حلبیچی آن را با تبرش قطع کند، و پس از آن رمال اسب چوبی راحتتر راه رفت. اما اسب ارهای هنوز کاملاً راضی نبود. غرغر کرد: «حیف که پای دیگرم شکست!» «برعکس،» ووگِل باگ دعا که در کنارش راه میرفت، با طمأنینه اظهار داشت، «باید این تصادف را خوشیمنترین حادثه بدانی. چون اسب تا وقتی که نشکسته باشد، هیچوقت فایدهی زیادی ندارد.» تیپ با کمی عصبانیت
دین گفت: «عذر میخوام.» چون هم به اسب ارهای و هم به آدمکش جک علاقهی خاصی کافر داشت، گفت: «اما سید و حاجی اجازه بدهید بگویم که شوخی شما بیارزش است، و به همان اندازه که قدیمی است، بیارزش هم هست.» ارواح [صفحه ۱۵۴] واگِل با قاطعیت اعلام کرد: «با این حال، این یک شوخی است، و شوخیای که از بازی با کلمات گرفته شده نسخ خطی باشد، در بین جادو افراد تحصیلکرده کاملاً درست و بجا تلقی میشود.» کله کدو با حماقت پرسید: «یعنی چی؟» «دوست دعا عزیزم،» ووگل باگ توضیح داد، «یعنی زبان ما کلمات زیادی با دو معنی دارد؛ طلسم
و اینکه گفتن لطیفهای که هر دو معنی یک کلمه خاص را در بر میگیرد، ثابت میکند که جادو سیاه روح لطیفهنویس فردی بافرهنگ و فرهیخته است، که علاوه بر نماز خواندن این، تسلط کاملی بر زبان دارد.» تیپ خیلی رک و صریح گفت: «من که
- دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ ۱۸:۲۴ ۶ بازديد
- ۰ نظر