پرسش و پاسخ درباره دعانویس گنبد کاووس

کار را رد کرد. من خودم هرگز بچه‌ای نداشتم، اما دوست دارم یک پسر سرباز مثل تو داشته باشم. او به جفر راسکو کمک کرد تا با کلاه نظامی بزرگش راه برود و در حالی که دستش را روی هر دو شانه‌ی راسکو گذاشته بود، ایستاد. «وقتی به خانه رسیدی به پدرت بگو که به او تبریک می‌گویم. به قول ما پیشاهنگ‌ها، خدا ارواح به دادش رسید.» راسکو با لحنی تقریباً حاکی از انزجار گفت: «به دین جرأت می‌توانم بگویم که کسی یا کسانی در حقش لطفی کردند.» «بهش بگو که من سوق گفتم باید به داشتن دعانویس چنین سربازی

برای عمو طلسمات سام شیطان افتخار کند.» راسکو با همان حال و هوا گفت: «هامف، این اعمال صالح سوال مطرح است که چه کسی عمو سام را با سرباز آشنا مقدس کرده است.» آقای السورث با مذهب همزاد کمی گیجی پرسید: «منظورت چیست؟» «اوه، چیز خاصی نیست - فکر کنم. یه کم خسته‌ام - وقتی برم تو رختخواب - خوشحال جادوگر می‌شم...» ۱۸۱ فصل بیست و چهارم شرافت یک سرباز همچنان دعانویس که آن دو با هم در خیابان تاریک قدم می‌زدند، راسکو، با آن آزادشهر پالتوی بلند نظامی‌اش، قدبلندتر از آنچه واقعاً بود به نظر می‌رسید و پسر کنارش به

نظرش کوچک و جوان می‌آمد. او روی را فقط طلسم توسل همانطور می‌شناخت که همه در یک شهر کوچک، دیگران شیطانی را می‌شناسند، اما روی، راسکو را همانطور می‌شناخت که هر پسری در بریجبورو، سربازانی را که شهر پیشینه تاریخی به ارتش رنگ‌ها داده بود، می‌شناخت. او از اینکه در آن مهمانی شام کوچک حضور داشته، افتخار می‌کرد تعویذ و اکنون نیز از اینکه در کنار راسکو قدم می‌زد، احساس اجنه غیر مسلمان غرور می‌کرد. گفت: ذکر «وای، دوست دارم بیام کمپ دیکس!» راسکو گفت: «الان ورود غریبه‌ها به روح اینجا خیلی سخته، مگر اینکه همسر، مادر یا معشوقه باشی.» روی با همان

لحن همیشگی‌اش گفت: رمال «من فقط یه جوجه‌ام. جایی که دعا ازم استقبال نشه، نمی‌رم... ممکنه فکر کنن جاسوس آلمانی‌ام، هان؟»۱۸۲ راسکو به او نگاه کرد و خندید. روی او شیاطین را سرگرم شیاطین کرد و او هم کمی احساس همدردی با او کرد. «السورث خیلی دعا سخت‌گیره، نه؟» گفت و با نگرانی از اینکه زیاد انتقاد گنبد کاووس نکند، کلیسا اضافه کرد: «منظورم اینه که یه جورایی... ایده‌های خیلی سخت‌گیرانه‌ای داره.» روی لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت: «وای، از اینکه می‌بینم آن جای خالی در گشت گوزن‌ها پر شده متنفرم! کلی آدم احضار می‌شناسم که خوشحال می‌شوند بیایند اینجا، اما

نمی‌توانم از آنها بپرسم. منظورش همین بود که گفت من این شغل را دعانویس حاجت گرفتن قبول نمی‌کنم. شاید منظورم را نفهمی، جادو اما تا وقتی آن جای مقدس خالی پر نشده، انگار - انگار به یاد تام - همانطور که می‌توان گفت، این کار را کرده است. فکر می‌کنم ایده‌ی دیوانه‌واری است.» راسکو به او که در حال رژه رفتن بود نگاه کرد، در حالی که کلاه پیشاهنگی‌اش را با حالتی متکبرانه و خاص خودش، پشت سر فرفری‌اش گذاشته بود. او گفت: «من هیچ چیز دیوانه‌واری در این مورد نمی‌بینم.» روی نتیجه گرفت: «خیلی از رفقا همیشه می‌گفتند نسخ خطی تام

یک جورهایی دیوانه است؛ اما آدم می‌تواند به شکلی خوب دیوانه باشد—مگر نه؟» «بله، شرط می‌بندم!» روی گفت: «کاش می‌دانستم کجاست.»۱۸۳با کمی گرفته بودن صدایش، گفت: «به نظر نمی‌رسد آنقدرها هم بد باشد.» راسکو به سادگی گفت: «اگر می‌دانستم کجاست، طلسم نویس به تو می‌گفتم.» «چطور مشرکان ممکن است بدانی ؟ تو حتی او را نمی‌شناختی. حتی آقای السورث هم او را آنطور که من می‌شناختم، نمی‌شناخت.» راسکو گفت: «اوه، بله، قدیس من او را می‌شناختم؛ البته نه به خوبی تو؛ اما این را به تو بگویم، کوچولو: من باور نمی‌کنم که او به کسی دروغ گفته باشد، و باور نمی‌کنم

که قولش را شکسته باشد.» «راستش را بخواهی، مگر نه؟» «نه، ندارم.» «کاش... کاش این را به آقای السورث گفته بودی.» «نمی‌تونستم ثابت کنم—منظورم اینه—خب، حرف زدن با آقای السورث به اون راحتی دعا که با توئه نیست، کوچولو.» روی گفت: «اگر قول بدهی چیزی به تو بگویم - حتی به آقای السورث هم نگو.» راسکو با پوزخندی تلخ گفت: «قول شرف یک سرباز.» «همه‌ی اعضای گروه گشت گوزن‌ها - که گروه خود تام بود، او آن را شروع کرد - توافق کردند که از هیچ‌کس نخواهند به آنها دعا نویسی بپیوندد یا حتی به آنها رأی ندهند - نه برای

شش ماه.»۱۸۴آن موقع ممکن است چیزی بشنویم - آدم نمی‌تواند تشخیص بدهد. ممکن است جادو سیاه آقای السورث اشتباه کافر کرده باشد. دعانویس ممکن است اتفاقی برای تام افتاده باشد. گشت من و کلاغ‌ها، اکثراً با آقای السورث موافقند، و حتی فکر می‌کنم بعضی
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.