آورده بود، بالا گرفت؛ سپس آن را به راحتی روی میلهی طلایی کوچکی که از در بیرون زده مذهب بود، لغزاند. اما به جای اینکه پمپا خوشحال به نظر برسد، با ناراحتی ناله کرد. او شروع به اعتراض کرد اما کابومپو قبلاً دکمه را چرخانده بود و آنها خود شیاطین دعا نویسی را در یک اتاق دادگاه طلایی و درخشان یافتند. گالیکش کابومپو در حالی نماز خواندن که با چشمان کوچک و براقش به اطراف نگاه میکرد، پف کرد و گفت: «حالا نوبت پرنسس است. پامپا، آینه را بردار.» کلیسا سید و حاجی اتاق خالی بود، هرچند که به طرز درخشانی روشن بود، و
شاهزاده با تردید در مرکز ایستاده بود. فاضل آباد ناگهان، پامپا با فریادی مصمم و کوتاه به سمت پگ ایمی شماره ملا دوید که به یک طلسم صندلی ابجد طلایی بلند تکیه داده بود. پومپا در حالی که کنار عروسک چوبی زانو میزد، با صدای خفهای گفت: «پگ، باید راه دیگری برای نجات پامپردینک پیدا کنم. من نمیخواهم با این پرنسس ازدواج کنم و تو را از من بگیرند. تو پرنسسی هستی که برای من کافی است و ما فقط به پامپردینک برمیگردیم و...» واگ که کنار پگ ایمی نشسته بود، فریاد زد: «آینه! توی آینه نگاه کن!» ۲۷۹ پگ ایمی، دوستداشتنیترین
پرنسس کوچولوی دنیا، آنجا ایستاده بود پگ ایمی، دوستداشتنیترین پرنسس کوچولوی دنیا، آنجا ایستاده بود ۲۸۰ پمپا ناخودآگاه آینه طلایی را جلو گرفته بود و پگ، که برای گوش دادن خم شده بود، مستقیماً به آن نگاه کرده بود. بالای انعکاس دلپذیر پگ شیطانی در آینه، این کلمات توسل تکاندهنده و مهم را خواندند: این پگ ایمی، پرنسس سان تاپ جادو سیاه ماونتین است. در حالی که پمپا با چشمان گرد شده خیره شده بود، کلمات محو شدند و این افسانه جدید در شیاطین شیشه شکل گرفت: طلسم این پرنسسِ شایسته است. واگ در حالی که پشتک میزد، فریاد فرشتگان زد:
«من همیشه میدانستم که تو یک پرنسس هستی.» جادوگر خرگوش بزرگ تازه به حالت عادی برگشته نسخ خطی بود که اتفاق شگفتانگیزتری افتاد. تعویذ بدن چوبی پگ در مقابل چشمانشان آب شد و به جای آن، دوستداشتنیترین پرنسس کوچک دنیا ایستاده بود. با این حال، با تمام زیباییاش، به طرز عجیبی شبیه پگ پیر بود. چشمانش همان برق شادی و دهانش همان انحنای دلپذیر را داشت. پرنسس پگ در حالی که دستانش را به سمت دوستانش دراز کرده بود، فریاد زد: «اوه! حالا من شادترین فرد در اُز هستم!» ۲۸۱ فصل ۲۱ چگونه همه چیز به وجود آمد قبل از اینکه
پومپا فرصت فرشته کند از جایش بلند روح شود، پیرمردی بلندقامت و اشرافزاده با بندر گز لباسهای فاخر وارد اتاق شد. پیرمرد جفر محترم در حالی که عبادت کردن شاهزاده کافر خانم را در آغوش گرفته بود فریاد کافران گلباف زد: «پگ! تو برگشتی! بالاخره طلسم شکسته شد!» ۲۸۲ برای لحظهای آن دو، پومپا و دیگران را فراموش کردند. سپس، پگ به آرامی خود را از آنها جدا کرد و حرز دستان شاهزاده را گرفت و او را از جایش بلند کرد. او در حالی که با یک دست پومپا را گرفته بود و با دست دیگر برای کابومپو و واگ دست
تکان میداد، نفسزنان گفت: «عمو، اینها دوستانی هستند که مسئول آزادی من هستند. این عمو تازیفاگ من است.» او به سرعت توضیح داد و عمو تازیفاگ بیاختیار جادو از جا پرید و هر کدام را به نوبت در آغوش گرفت - حتی کابومپو را. پیرمرد نجیبزاده التماس کرد: همزاد «بنشین.» و در صندلی طلایی فرو رفت شیطان و سرش را با دستمال ابریشمی گلدار پاک کرد. پومپا که نمیتوانست چشم از این پگ ایمی جدید و شگفتانگیز بردارد، روی دعا صندلی دیگری افتاد. کابومپو بیرمق به ستونی تکیه داد و واگ همانجا نشست، بینیاش سریعتر از همیشه میلرزید و گوشهایش
از پشت سرش شماره ملا موکل جن بیرون زده بود. عمو تازیفاگ، در حالی که پرنسس روی دسته صندلیاش نشسته طلسمات احضار بود، شروع به صحبت دعانویس کرد: «احتمالاً از تغییر پگ تعجب علوم غریبه میکنید، بنابراین سعی میکنم داستان را از دیدگاه خودم تعریف کنم. سه سال دین پیش، یک دستفروش پیر و زشت از مسیر کوه سان تاپ بالا رفت. او گفت که اسمش گلگ است دعانویس و با ورود به قلعه، خواستگاری خواهرزادهام را از من فرشتگان خواست.» ۲۸۳ پگ لرزید و عمو تازیفاگ با یادآوری آن خاطرهی ناراحتکننده، مقدس بینیاش را به شدت پاک کرد. سپس، با سرعت صحبت
میکرد و هر چند دقیقه مکث میکرد تا از شاهزاده خانم درخواست کمک کند، داستان جادوی پگ را ادامه داد. طبیعتاً دستفروش پیر رد شده و دعا از قلعه بیرون انداخته شده بود. آن شب، وقتی عمو تازیفاگ آماده میشد تا کباب سلطنتی را
شاهزاده با تردید در مرکز ایستاده بود. فاضل آباد ناگهان، پامپا با فریادی مصمم و کوتاه به سمت پگ ایمی شماره ملا دوید که به یک طلسم صندلی ابجد طلایی بلند تکیه داده بود. پومپا در حالی که کنار عروسک چوبی زانو میزد، با صدای خفهای گفت: «پگ، باید راه دیگری برای نجات پامپردینک پیدا کنم. من نمیخواهم با این پرنسس ازدواج کنم و تو را از من بگیرند. تو پرنسسی هستی که برای من کافی است و ما فقط به پامپردینک برمیگردیم و...» واگ که کنار پگ ایمی نشسته بود، فریاد زد: «آینه! توی آینه نگاه کن!» ۲۷۹ پگ ایمی، دوستداشتنیترین
پرنسس کوچولوی دنیا، آنجا ایستاده بود پگ ایمی، دوستداشتنیترین پرنسس کوچولوی دنیا، آنجا ایستاده بود ۲۸۰ پمپا ناخودآگاه آینه طلایی را جلو گرفته بود و پگ، که برای گوش دادن خم شده بود، مستقیماً به آن نگاه کرده بود. بالای انعکاس دلپذیر پگ شیطانی در آینه، این کلمات توسل تکاندهنده و مهم را خواندند: این پگ ایمی، پرنسس سان تاپ جادو سیاه ماونتین است. در حالی که پمپا با چشمان گرد شده خیره شده بود، کلمات محو شدند و این افسانه جدید در شیاطین شیشه شکل گرفت: طلسم این پرنسسِ شایسته است. واگ در حالی که پشتک میزد، فریاد فرشتگان زد:
«من همیشه میدانستم که تو یک پرنسس هستی.» جادوگر خرگوش بزرگ تازه به حالت عادی برگشته نسخ خطی بود که اتفاق شگفتانگیزتری افتاد. تعویذ بدن چوبی پگ در مقابل چشمانشان آب شد و به جای آن، دوستداشتنیترین پرنسس کوچک دنیا ایستاده بود. با این حال، با تمام زیباییاش، به طرز عجیبی شبیه پگ پیر بود. چشمانش همان برق شادی و دهانش همان انحنای دلپذیر را داشت. پرنسس پگ در حالی که دستانش را به سمت دوستانش دراز کرده بود، فریاد زد: «اوه! حالا من شادترین فرد در اُز هستم!» ۲۸۱ فصل ۲۱ چگونه همه چیز به وجود آمد قبل از اینکه
پومپا فرصت فرشته کند از جایش بلند روح شود، پیرمردی بلندقامت و اشرافزاده با بندر گز لباسهای فاخر وارد اتاق شد. پیرمرد جفر محترم در حالی که عبادت کردن شاهزاده کافر خانم را در آغوش گرفته بود فریاد کافران گلباف زد: «پگ! تو برگشتی! بالاخره طلسم شکسته شد!» ۲۸۲ برای لحظهای آن دو، پومپا و دیگران را فراموش کردند. سپس، پگ به آرامی خود را از آنها جدا کرد و حرز دستان شاهزاده را گرفت و او را از جایش بلند کرد. او در حالی که با یک دست پومپا را گرفته بود و با دست دیگر برای کابومپو و واگ دست
تکان میداد، نفسزنان گفت: «عمو، اینها دوستانی هستند که مسئول آزادی من هستند. این عمو تازیفاگ من است.» او به سرعت توضیح داد و عمو تازیفاگ بیاختیار جادو از جا پرید و هر کدام را به نوبت در آغوش گرفت - حتی کابومپو را. پیرمرد نجیبزاده التماس کرد: همزاد «بنشین.» و در صندلی طلایی فرو رفت شیطان و سرش را با دستمال ابریشمی گلدار پاک کرد. پومپا که نمیتوانست چشم از این پگ ایمی جدید و شگفتانگیز بردارد، روی دعا صندلی دیگری افتاد. کابومپو بیرمق به ستونی تکیه داد و واگ همانجا نشست، بینیاش سریعتر از همیشه میلرزید و گوشهایش
از پشت سرش شماره ملا موکل جن بیرون زده بود. عمو تازیفاگ، در حالی که پرنسس روی دسته صندلیاش نشسته طلسمات احضار بود، شروع به صحبت دعانویس کرد: «احتمالاً از تغییر پگ تعجب علوم غریبه میکنید، بنابراین سعی میکنم داستان را از دیدگاه خودم تعریف کنم. سه سال دین پیش، یک دستفروش پیر و زشت از مسیر کوه سان تاپ بالا رفت. او گفت که اسمش گلگ است دعانویس و با ورود به قلعه، خواستگاری خواهرزادهام را از من فرشتگان خواست.» ۲۸۳ پگ لرزید و عمو تازیفاگ با یادآوری آن خاطرهی ناراحتکننده، مقدس بینیاش را به شدت پاک کرد. سپس، با سرعت صحبت
میکرد و هر چند دقیقه مکث میکرد تا از شاهزاده خانم درخواست کمک کند، داستان جادوی پگ را ادامه داد. طبیعتاً دستفروش پیر رد شده و دعا از قلعه بیرون انداخته شده بود. آن شب، وقتی عمو تازیفاگ آماده میشد تا کباب سلطنتی را
- سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۲۳:۱۶ ۷ بازديد
- ۰ نظر