چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۱۲ ۶ بازديد
اما میتوانستم صدای فریاد و کوبیدن سنگ یا چیزی به آن چیز را بشنوم. شنیدم که گفت میتوانیم طلسم با دعا کلاه کاسکتش راهمان را باز کنیم. خیلی زود دیگر هیچ چیز نفهمیدم. «چیزی که بعد از آن به ذهنم رسید، هوای تازه بود و کسانی داشتند مرا روی برانکارد حمل میکردند. وقتی سعی کردم آن مرد جادو و طلسمات را صدا بزنم، هق هق گریهام گرفت - وقتی از شدت شوک عصبی بهتزده هستی، اینطور میشود. آدم دستهایش را هم به هم میفشرد. حتی - حتی - حالا - اگر صدایی تهران بشنوم -» تام اسلید از کوره در رفت و شروع به فشردن دستانش کرد طلسم نویس و چهرهاش که در نور آتش میدرخشید، دعا وحشتی مطلق را نشان میداد.
و لحظهای دیگر، مثل یک نوزاد گریه میکرد. ۹۴ فصل هفدهم در مسیر طولانی آن شب او در کلبه عمو جب خوابید و خوابید، انگار که شبهای زیادی نخوابیده بود. صبح، طبیعت بیاحساس و صبورش دوباره خود را نشان داد و با عزمی راسخ به کارش ادامه داد. عمو جب با دقت جادو و طلسمات و کمی گیجی او را تماشا میکرد و کمی هم به او کمک میکرد، اما به نظر میرسید تام ترجیح میدهد تنها کار کند. پیرمرد چیزی از آن بیماری وحشتناک جنگ بزرگ نمیدانست؛ چشمان آرام و تیزبین خودش، عصبی خراسان رضوی منظم و آهنین را دعا نشان میداد. اما غریزه مهربانش به او میگفت که دیگر به جنگ اشاره نکند، و بنابراین تام در او یک همراه مفید و دلسوز یافت.
به نظر میرسید که بالاخره اینجا دارویی بود که تام بیچاره به آن نیاز داشت و او مشتاقانه منتظر طلسم نویس وعدههای غذایی و گپهای آرام در کنار آتش تنهاییشان، با لذت و آرامش روزافزون بود.۹۵ او از زیر ایوان عمارت اصلی، کندههایی را که از آتشسوزی که در فصل اول اردو تقریباً آن را ویران کرده بود، نجات داده بودند، بیرون کشید و با این کار، زحمت زیادی برای خودش خراسان شمالی صرفهجویی کرد. او این کندهها را یکییکی با فرغون از تپه بالا برد. تعداد این کندهها برای ساختن یک کلبه، تمام آن به جز سقف، و بخشی از کلبهی جادو و طلسمات دیگر کافی بود.
وقتی تام نشان پیشگامی دیدهبان را که روی به او داده بود، دریافت کرد، این کار را از طریق مبارزه با زمان و سختی و اعلام ایمانش به خود و قدرت شکستناپذیرش در انجام کارها انجام داده بود. با پیشرفت کار، این نشان به نوعی شیدایی در او تبدیل شد؛ او غرق در آن بود، در آن و برای آن زندگی میکرد. اگر تمام جنگل را ویران میکرد و خودش را میکُشت، با روشهای دیدهبانی، بدی خود را به گروه جبران میکرد. این تام اسلید بود. در ملک جنگلی جدید، که شامل کنار تپهای دور از اردوگاه میشد، او درختانی را که نیاز خوزستان داشت قطع میکرد و آنها را با استفاده از ...
به قله میکشاند.۹۶او آنها را هرس بهترین دعانویس شهر میکرد، شیار میداد، میغلتاند یا سر جایشان محکم میکرد. گاهی اوقات تمام روز در آن شیب دورتر دامنه تپه میگذشت و بهترین دعانویس شهر عمو جب، که مشغول آمادهسازی برای اولین تازهواردها طلسم بود، اصلاً او را نمیدید، فقط صدای تبرش و گاهی صدای جیرجیر قرقرهها را میشنید. او معمولاً برای ناهار به اردوگاه نمیرفت و فقط چند دقیقه را صرف خوردن میان وعدهای که با خود آورده بود، میکرد. بالاخره روزی رسید که پنج کلبه بر جادو و طلسمات فراز آن تپهی دورافتاده زنجان که مشرف به بخش اصلی اردوگاه بود، قرار داشتند و تام اسلید، مانند دنیل جادو و طلسمات بون، به تبرش تکیه داده بود و میتوانست از آنجا به طلسم نویس منطقهای که با دقت بیشتری ساخته شده بود، با ردیفهای کمابیش مستقیم کلبهها و آلونکها و
آلاچیق مدرنش، نگاه کند. پنج کلبه در جایی که قبلاً فقط سه کلبه بود. آنها در آنجا یک جامعهی کوچک، دلپذیر و خلوت، دور از شلوغی بهترین دعانویس شهر و هیاهوی زندگی اردوگاهی، تشکیل داده بودند. او با خود اندیشید: «جای تعجب نیست که آنها اینجا را دوست دارند؛ اردوگاه دارد کم کم شبیه یک روستا میشود. آنها...»۹۷این بالا کلی به اون دو تا گروه خوش بگذره، و اینکه چطور من اونا رو دور هم جمع میکنم طلسم نویس یه جورایی یه اتفاق خوب محسوب میشه. اینجوری هیچکس چیزی از دست نمیده.» درست است - هیچ کس جز تام اسلید. دستانش پر از تاول بود، طوری که مجبور بود دستمالش را دور یکی از آنها بپیچد تا از ساییدگی دسته طلسم تبر بکاهد.
و لحظهای دیگر، مثل یک نوزاد گریه میکرد. ۹۴ فصل هفدهم در مسیر طولانی آن شب او در کلبه عمو جب خوابید و خوابید، انگار که شبهای زیادی نخوابیده بود. صبح، طبیعت بیاحساس و صبورش دوباره خود را نشان داد و با عزمی راسخ به کارش ادامه داد. عمو جب با دقت جادو و طلسمات و کمی گیجی او را تماشا میکرد و کمی هم به او کمک میکرد، اما به نظر میرسید تام ترجیح میدهد تنها کار کند. پیرمرد چیزی از آن بیماری وحشتناک جنگ بزرگ نمیدانست؛ چشمان آرام و تیزبین خودش، عصبی خراسان رضوی منظم و آهنین را دعا نشان میداد. اما غریزه مهربانش به او میگفت که دیگر به جنگ اشاره نکند، و بنابراین تام در او یک همراه مفید و دلسوز یافت.
به نظر میرسید که بالاخره اینجا دارویی بود که تام بیچاره به آن نیاز داشت و او مشتاقانه منتظر طلسم نویس وعدههای غذایی و گپهای آرام در کنار آتش تنهاییشان، با لذت و آرامش روزافزون بود.۹۵ او از زیر ایوان عمارت اصلی، کندههایی را که از آتشسوزی که در فصل اول اردو تقریباً آن را ویران کرده بود، نجات داده بودند، بیرون کشید و با این کار، زحمت زیادی برای خودش خراسان شمالی صرفهجویی کرد. او این کندهها را یکییکی با فرغون از تپه بالا برد. تعداد این کندهها برای ساختن یک کلبه، تمام آن به جز سقف، و بخشی از کلبهی جادو و طلسمات دیگر کافی بود.
وقتی تام نشان پیشگامی دیدهبان را که روی به او داده بود، دریافت کرد، این کار را از طریق مبارزه با زمان و سختی و اعلام ایمانش به خود و قدرت شکستناپذیرش در انجام کارها انجام داده بود. با پیشرفت کار، این نشان به نوعی شیدایی در او تبدیل شد؛ او غرق در آن بود، در آن و برای آن زندگی میکرد. اگر تمام جنگل را ویران میکرد و خودش را میکُشت، با روشهای دیدهبانی، بدی خود را به گروه جبران میکرد. این تام اسلید بود. در ملک جنگلی جدید، که شامل کنار تپهای دور از اردوگاه میشد، او درختانی را که نیاز خوزستان داشت قطع میکرد و آنها را با استفاده از ...
به قله میکشاند.۹۶او آنها را هرس بهترین دعانویس شهر میکرد، شیار میداد، میغلتاند یا سر جایشان محکم میکرد. گاهی اوقات تمام روز در آن شیب دورتر دامنه تپه میگذشت و بهترین دعانویس شهر عمو جب، که مشغول آمادهسازی برای اولین تازهواردها طلسم بود، اصلاً او را نمیدید، فقط صدای تبرش و گاهی صدای جیرجیر قرقرهها را میشنید. او معمولاً برای ناهار به اردوگاه نمیرفت و فقط چند دقیقه را صرف خوردن میان وعدهای که با خود آورده بود، میکرد. بالاخره روزی رسید که پنج کلبه بر جادو و طلسمات فراز آن تپهی دورافتاده زنجان که مشرف به بخش اصلی اردوگاه بود، قرار داشتند و تام اسلید، مانند دنیل جادو و طلسمات بون، به تبرش تکیه داده بود و میتوانست از آنجا به طلسم نویس منطقهای که با دقت بیشتری ساخته شده بود، با ردیفهای کمابیش مستقیم کلبهها و آلونکها و
آلاچیق مدرنش، نگاه کند. پنج کلبه در جایی که قبلاً فقط سه کلبه بود. آنها در آنجا یک جامعهی کوچک، دلپذیر و خلوت، دور از شلوغی بهترین دعانویس شهر و هیاهوی زندگی اردوگاهی، تشکیل داده بودند. او با خود اندیشید: «جای تعجب نیست که آنها اینجا را دوست دارند؛ اردوگاه دارد کم کم شبیه یک روستا میشود. آنها...»۹۷این بالا کلی به اون دو تا گروه خوش بگذره، و اینکه چطور من اونا رو دور هم جمع میکنم طلسم نویس یه جورایی یه اتفاق خوب محسوب میشه. اینجوری هیچکس چیزی از دست نمیده.» درست است - هیچ کس جز تام اسلید. دستانش پر از تاول بود، طوری که مجبور بود دستمالش را دور یکی از آنها بپیچد تا از ساییدگی دسته طلسم تبر بکاهد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا