چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۵:۴۳ ۴ بازديد
را مطالعه کردند، در حالی که اونا سعی میکرد محتوای آن را برای دیگران توضیح دهد. کم کم طلسم برایشان روشن دعا شد که خانه چهار اتاق به علاوه یک زیرزمین دارد و میتوان آن را با ۱۵۰۰ دلار، زمین طلسم نویس و همه چیز، خریداری کرد. از این مبلغ، فقط ۳۰۰ دلار باید در زمان بستن معامله پرداخت میشد، جادو و طلسمات بقیه را میشد به صورت اقساط ماهانه ۱۲ دلاری پرداخت کرد. این مبالغ در نظر دوستان ما واقعاً مبالغ هنگفتی بودند، اما آنها طلسم در آمریکا بودند، جایی که در مورد چنین مبالغی طوری کهگیلویه و بویراحمد صحبت میشد که انگار مبالغ ناچیزی هستند.
آنها شنیده بودند که باید برای هر آپارتمانی ماهی نه دلار اجاره بپردازند و فهمیدند که اگر بخواهند هر دوازده نفر را در یک یا جادو و طلسمات دو اتاق کوچک مانند الان زندگی کنند، نمیتوانند این کار را بهتر انجام دهند. حتی اگر برای همیشه اینجا اجاره بپردازند، یک قدم جلوتر نمیروند. اما اگر چنین معاملهای طلسم را همانطور که در اطلاعیه آمده بود انجام دهند، زمانی فرا میرسد که دیگر مجبور نیستند در آن سن ذکر شده اجاره بپردازند. آنها شروع به شمردن داراییهایشان کردند. عمه الیزابت کمی پول برایش مانده بود بوشهر و یورگیس هم بیپول نبود. ماریا تقریباً پنجاه دلار در بهترین دعانویس شهر کیفش داشت که آن را در جورابش نگه میداشت و آنتاناس دعا پیر مقداری طلسم نویس از قیمت خرید خانهاش را داشت.
وقتی همه اینها را با هم جمع کردند، برای پرداخت اولین قسط خانه کافی بود. و از آنجایی که بیشتر آنها شغل حقوقبگیر داشتند و بنابراین آیندهشان تضمین شده بود، این معامله واقعاً میتوانست هم عاقلانه و هم سودآور باشد؛ حفظ آن غیرممکن نبود. از طرف دیگر، اگر قرار بود الان معاملهای انجام دهند، مسلماً بهتر بود هر چه زودتر این کار را انجام دهند، زیرا اکنون باید برای هر دعا لحظهای که در این مکان نکبتبار زندگی میکردند، اجاره بها میپرداختند. یورگیس وقتی در راهآهن بود، وقتی که به معنای واقعی کلمه مشتی سمنان کک روی زمین گرفته بود، به این نوع بینظمی عادت کرده بود.
اما چنین شرایطی برای اونا مناسب نبود، او فکر کرد. آنها باید فوراً جای بهتری برای خودشان پیدا کنند. او این را با همان قاطعیتی گفت که مردی که تازه در یک طلسم روز یک دلار و پنجاه سنت درآمد داشته است. روز بعد، ماریا نزد مدیرش رفت و از او دستور گرفت که در اولین روز هفته کاری بعدی برای یادگیری هنر نقاشی جعبهها بیاید. ماریا مثل یک پرنده خوشحال بود و تمام راه را آواز خواند؛ وقتی به در ورودی رسید، با اونا و مادرخواندهاش روبرو شد که تازه برای پرسوجو در مورد خانهای که بهترین دعانویس شهر در آگهی اصفهان ذکر شده بود، رفته بودند.
ماریا با آنها رفت. عصر، آنها نتایج سفرشان را به مردان گزارش دادند. اوضاع واقعاً همانطور بود که در آگهی توصیف شده بود. خانهها رو به جنوب بودند و تنها چند کیلومتر با کشتارگاههای بزرگ فاصله داشتند. نمایندهای که زنان به او مراجعه کرده بودند به آنها اطمینان داده بود که شرایط فروش فوقالعاده مطلوب است - و باید به حرفهایش اعتماد کرد، زیرا دعا او هیچ علاقه شخصی به این موضوع نداشت، او فقط نماینده افرادی بود که خانه را ساخته بودند. شرکت ساختمانی به زودی منحل میشد، بنابراین خریداران باید گرگان از هر طریقی عجله میکردند تا از طلسم همه این مزایا بهرهمند شوند.
افراد زیادی قبلاً علاقه خود را ابراز کرده بودند که نماینده نمیدانست به چه کسی اولویت دهد. یک روز تردید میتوانست دوستان ما را از این فرصت بسیار سودمند محروم کند. وقتی مرد دید که عمه الزبیتا از شنیدن این خبر ترسناک غمگین شده است، پس از لحظهای تأمل، قول داد که اگر واقعاً میخواهند معاملهای انجام دهند، با هزینه خودش یک طلسم نویس آگهی تلفنی برای صاحبان خانه بفرستد و یکی از خانهها را از طرف آنها بخرد. سپس بالاخره ترتیب کار داده شد - و قرار شد صبح یکشنبه بعد همگی برای بازرسی خانه بروند. این پنجشنبه بود. تمام روزهای بعد از آن، کار در کارخانههای براون با سرعت تمام ادامه داشت و یورگیس هر روز یک دلار و هفتاد و پنج سنت درآمد داشت.
این میشد ده و نیم دلار در هفته یا چهل و پنج دلار در ماه. یورگیس نمیتوانست خودش آن را محاسبه کند، هرچند مبلغ بسیار کم بود، اما اونا در چنین اموری ماهرتر بود و امور مالی خانواده را اداره میکرد. ماریا و جوناس میتوانستند.
آنها شنیده بودند که باید برای هر آپارتمانی ماهی نه دلار اجاره بپردازند و فهمیدند که اگر بخواهند هر دوازده نفر را در یک یا جادو و طلسمات دو اتاق کوچک مانند الان زندگی کنند، نمیتوانند این کار را بهتر انجام دهند. حتی اگر برای همیشه اینجا اجاره بپردازند، یک قدم جلوتر نمیروند. اما اگر چنین معاملهای طلسم را همانطور که در اطلاعیه آمده بود انجام دهند، زمانی فرا میرسد که دیگر مجبور نیستند در آن سن ذکر شده اجاره بپردازند. آنها شروع به شمردن داراییهایشان کردند. عمه الیزابت کمی پول برایش مانده بود بوشهر و یورگیس هم بیپول نبود. ماریا تقریباً پنجاه دلار در بهترین دعانویس شهر کیفش داشت که آن را در جورابش نگه میداشت و آنتاناس دعا پیر مقداری طلسم نویس از قیمت خرید خانهاش را داشت.
وقتی همه اینها را با هم جمع کردند، برای پرداخت اولین قسط خانه کافی بود. و از آنجایی که بیشتر آنها شغل حقوقبگیر داشتند و بنابراین آیندهشان تضمین شده بود، این معامله واقعاً میتوانست هم عاقلانه و هم سودآور باشد؛ حفظ آن غیرممکن نبود. از طرف دیگر، اگر قرار بود الان معاملهای انجام دهند، مسلماً بهتر بود هر چه زودتر این کار را انجام دهند، زیرا اکنون باید برای هر دعا لحظهای که در این مکان نکبتبار زندگی میکردند، اجاره بها میپرداختند. یورگیس وقتی در راهآهن بود، وقتی که به معنای واقعی کلمه مشتی سمنان کک روی زمین گرفته بود، به این نوع بینظمی عادت کرده بود.
اما چنین شرایطی برای اونا مناسب نبود، او فکر کرد. آنها باید فوراً جای بهتری برای خودشان پیدا کنند. او این را با همان قاطعیتی گفت که مردی که تازه در یک طلسم روز یک دلار و پنجاه سنت درآمد داشته است. روز بعد، ماریا نزد مدیرش رفت و از او دستور گرفت که در اولین روز هفته کاری بعدی برای یادگیری هنر نقاشی جعبهها بیاید. ماریا مثل یک پرنده خوشحال بود و تمام راه را آواز خواند؛ وقتی به در ورودی رسید، با اونا و مادرخواندهاش روبرو شد که تازه برای پرسوجو در مورد خانهای که بهترین دعانویس شهر در آگهی اصفهان ذکر شده بود، رفته بودند.
ماریا با آنها رفت. عصر، آنها نتایج سفرشان را به مردان گزارش دادند. اوضاع واقعاً همانطور بود که در آگهی توصیف شده بود. خانهها رو به جنوب بودند و تنها چند کیلومتر با کشتارگاههای بزرگ فاصله داشتند. نمایندهای که زنان به او مراجعه کرده بودند به آنها اطمینان داده بود که شرایط فروش فوقالعاده مطلوب است - و باید به حرفهایش اعتماد کرد، زیرا دعا او هیچ علاقه شخصی به این موضوع نداشت، او فقط نماینده افرادی بود که خانه را ساخته بودند. شرکت ساختمانی به زودی منحل میشد، بنابراین خریداران باید گرگان از هر طریقی عجله میکردند تا از طلسم همه این مزایا بهرهمند شوند.
افراد زیادی قبلاً علاقه خود را ابراز کرده بودند که نماینده نمیدانست به چه کسی اولویت دهد. یک روز تردید میتوانست دوستان ما را از این فرصت بسیار سودمند محروم کند. وقتی مرد دید که عمه الزبیتا از شنیدن این خبر ترسناک غمگین شده است، پس از لحظهای تأمل، قول داد که اگر واقعاً میخواهند معاملهای انجام دهند، با هزینه خودش یک طلسم نویس آگهی تلفنی برای صاحبان خانه بفرستد و یکی از خانهها را از طرف آنها بخرد. سپس بالاخره ترتیب کار داده شد - و قرار شد صبح یکشنبه بعد همگی برای بازرسی خانه بروند. این پنجشنبه بود. تمام روزهای بعد از آن، کار در کارخانههای براون با سرعت تمام ادامه داشت و یورگیس هر روز یک دلار و هفتاد و پنج سنت درآمد داشت.
این میشد ده و نیم دلار در هفته یا چهل و پنج دلار در ماه. یورگیس نمیتوانست خودش آن را محاسبه کند، هرچند مبلغ بسیار کم بود، اما اونا در چنین اموری ماهرتر بود و امور مالی خانواده را اداره میکرد. ماریا و جوناس میتوانستند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
صدرا